



هزاران حشره با بدنهای براق و آروارههای تیز، از سایهها بیرون خزیدند. آنها به سمت شهر سرازیر شدند، هدفشان نابودی هرآنچه بود که سر راهشان قرار میگرفت. صدای خشخش بالها و غژغژ آروارههایشان، سکوت شهر را شکست و ترس را در دل مردم انداخت.
اما در همین لحظه، از آسمان صدایی شبیه به فریاد یک شاهین به گوش رسید. قهرمان جوان شهر، بر پشت جغد وفادارش از میان ابرها پایین آمد.....

