خاطرات احمد احمد

نصب‌های فعال ۲۰۰+
حجم ۳۴٫۰ مگابایت
نسخه 1.0

توضیح

... دكمه كت را به ‏آرامي بازكرده و خود را آماده درگيري كردم. درحالي كه به سر كوچه نزديك و نزديكتر مي‏شديم، خودروي پيكاني با سرعت از نقطه ‏اي به ‏حركت‏ درآمد. سر كوچه به ‏شدت ترمزكرد و در قسمت آسفالت زمين توقف‏ كرد. ما هنوز در قسمت خاكي زمين بوديم. گفتم: «ميثم توجهي نكن، راهت را برو، من درگيرمي‏شوم و تو با تمام قدرت بدو و فراركن.» ما در فاصله پنج ‏متري با پيكان بوديم كه مردي قوي‏ هيكل، بلندقامت و ورزيده از آن پياده ‏شد و درحالي كه اسلحه يوزي به ‏دست‏ داشت، با سرعت به پشت قسمت جلويي ماشين رفت و اسلحه را به حالت آماده‏ براي تيراندازي به روي كاپوت ماشين گذاشت. يك ‏دفعه به لفظ جاهلي گفت: « سالار! دستها بالا... »