اشعار شیخ بهایی

اشعار شیخ بهایی

نسخه ۱.۰
رایگان
با پرداخت درون‌برنامه‌ای
۱۰۰
نصب فعال
کتاب‌ها و مطبوعات
دسته
۹۸۹
کیلوبایت
حجم


ای خاک درت سرمهٔ ارباب بصارت
به عالم هر دلی کاو هوشمند است
بگذر ز علم رسمی
دلا!
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
درد تنهایی
یک گل ز باغ دوست،
آنها که ربودهٔ الستند
عهد جوانی گذشت
نگشود مرا ز یاریت کار
آتش به جانم افکند،
اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار
الهی الهی،
تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز
روی تو گل تازه و خط سبزهٔ نوخیز
پای امیدم،
من آینهٔ طلعت معشوق وجودم
به شهر عافیت،
مقصود و مراد کون دیدیم
شبی ز تیرگی دل سیاه گشت
تازه گردید از نسیم صبحگاهی
یک دمک، با خودآ
مضی فی غفلة عمری، کذلک یذهب الباقی
ساقیا!
ای که روز و شب زنی از علم لاف
عابدی از قوم اسرائیلیان
عقل در نزد حکیم؟
مشورت می‌کرد، شخصی با یکی
عقلها را داده ایزد اعتداد
ای که هستی، روز و شب، جویای علم
بی‌نمازی با یکی از اهل راز
ای خوشا نفسی که شد در جستجو
و...

logo-enamad logo-samandehi