
| نصب | ۱.۸ هزار |
| از ۳ رأی | ۳.۷ |
| دستهبندی | کودک |
| حجم | ۳۲ مگابایت |
| آخرین بروزرسانی | ۴ آذر ۱۴۰۰ |

| نصب | ۱.۸ هزار |
| از ۳ رأی | ۳.۷ |
| دستهبندی | کودک |
| حجم | ۳۲ مگابایت |
| آخرین بروزرسانی | ۴ آذر ۱۴۰۰ |















بلا امروز به مدرسه میرود. امروز اولین روز مدرسه است. بلا خیلی خوشحال است، چون قرار است زندگی مدرسهایاش را آغاز کند. امروز بلا برای اولین بار به محوطهٔ مدرسه میرود؛ اولین بار است که با معلمان، همکلاسیها و دوستان جدیدش دیدار میکند. همچنین اولین باری است که از پدر و مادرش جدا میشود. وای، روزهای مدرسه چقدر عالی هستند! بلا خیلی هیجانزده است!
صبح زود، زنگ ساعت به صدا درآمد. بلا بیدار شد. بلا فکر کرد کمی بعد به مدرسه میرود و احساس کرد واقعاً بزرگ شده است. بعد متوجه شد اتاقخوابش بههمریخته است. بلا فکر کرد باید پیش از رفتن به مدرسه اتاقش را مرتب کند. او زبالهها را جمع کرد، اسباببازیها، کتابها و لباسها را سر جایشان گذاشت و در آخر کیف مدرسهاش را مرتب کرد. اتاقخواب خیلی تمیز و مرتب شد.
بلا با حالوهوایی شاد به حمام رفت و مثل همیشه شروع به مسواک زدن و شستن صورتش کرد. بلا میدانست امروز با آدمهای جدید زیادی آشنا میشود و میخواست تأثیر خوبی در نخستین دیدار بر دیگران بگذارد. برای همین، سعی کرد تا جای ممکن به خودش برسد.
بعد از آن، بلا به آشپزخانه رفت و تصمیم گرفت برای صبحانه ساندویچ درست کند. نان را برشته کرد، تخممرغ و بیکن را پخت و گوجهفرنگیها و سبزیجات را خرد کرد. در آخر، همه را با کمی سس شیرین روی هم گذاشت. چقدر خوشمزه! بلا گفت: «حتی از آنهایی که در همبرگرفروشی میفروشند هم خوشمزهتر است.»
اوه، اتوبوس مدرسه بهزودی میرسد. بلا بعد از صبحانه به اتاقخوابش برگشت تا لباس عوض کند. بلوز و دامنش را پوشید، پاپیونش را بست و موهایش را شانه کرد. سپس جلوی آینه ایستاد. اوه، بلا واقعاً شیک و زیبا به نظر میرسد. بیا یک عکس بگیریم.
بالاخره همهچیز آماده شد. بلا کیف مدرسهاش را برداشت و با اتوبوس مدرسه به مدرسه رفت!






















