رمان گندم ، رمان عاشقانه

رمان گندم ، رمان عاشقانه

نسخه v۱.۰
۲۰۰
نصب فعال
کتاب‌ها و مطبوعات
دسته
۵
مگابایت
حجم

اواخر فروردین بود.یه روز جمعه.تواتاقم که پنجره ش به باغ وامی شد،روتختم دراز کشیده بودم وداشتم فکرمی کردم.صدای جیک جیک گنجیشکا ازخواب بیدارم کرده بود.هفت هشت تا گنجیشک روشاخه ها باهم دعواشون شده بودوجیک جیکشون هوابود!رو شا خه ها این ور واون ور می پریدن وباهم دعوامی کردن.منم دراز کشیده بودم وبهشون نگاه می کردم.

logo-enamad logo-samandehi