رمان جذاب سیاوش

رمان جذاب سیاوش

نسخه v۱.۰
۱۰۰
نصب فعال
کتاب‌ها و مطبوعات
دسته
۴
مگابایت
حجم

قسمتی از رمان سیاوش


سیاوش در برابر ویلای عمو منصور توقف کرد و از اتومبیل پیاده شد. در نیمه باز بود و او بدون هیچ سر و صدایی وارد ویلا شد.همان طور که به سمت ساختمان می رفت در دور دست و آن سوی باغ،چشمش به پریوش خورد که سوار بر اسبش مشغول تمرین بود.همانجا ایستاد و به او چشم دوخت که موهای خرمایی رنگ بلندش در زیر تابش نور خورشید زیباتر ازهمیشه به نظر می رسید. احساس کرد که واقعا دوستش دارد،اما نه به خاطر حرف پدر و مادرهایشان.
او عمیقا عاشق پریوش بود .عاشق دختر مهربان و ساده عمو منصور و خاله پریچهر که در نظرش لجبازترین و مغرورترین دختر روی کره زمین بود. اما سیاوش او را با همان غرور و زود رنجی خاص خودش دوست داشت.
آندو از سالها پیش به نام هم و برای هم بودند. در حقیقت از هنگام تولد پریوش و زمانی که سیاوش تنها سه سال داشت مسعود برادر زاده اش را عروس خود خوانده و ناف دخترک تازه تولد یافته را به نام سیاوش بریده بودند.آندو بارها این قصه را از زبان بزرگترهایشان شنیده، اما از کنارش بی توجه گذشته بودند و امروز سیاوش در سن نوزده سالگی حس می کرد که دیگر علاقه اش به پریوش همچون گذشته نیست.
اکنون با تمام وجود احساس می کرد که عاشق این دختر لجوج و خودخواه است و با جان و دل دوستش دارد. اگر چه اکثر مواقع با هم بحث و دعوا می کردند،ولی در برابر دیگر دخترها و پسرهای فامیل از یکدیگر حمایت می کردند.
خوب داری دختر منو دید می زنی ها؟
سر به عقب برگرداند و با دیدن عمو گفت:
سلام عمو جون،حالتون چطوره؟
سپس لبخندی زد و در پاسخ به کنایه عمو گفت:
چشامو درویش کرده بودم.
پس چرا اینجا وایسادی؟
داشتم تمرین پریوشو تماشا می کردم.
داره خودشو می کشه تا به مهارت تو برسه، دختر من خیلی حسوده،دلش نمی خواد از کسی عقب باشه.
خیلی پیشرفت کرده.
بیا بریم تو.

logo-enamad logo-samandehi