رمان سفر زندگی ، جدید و جذاب

رمان سفر زندگی ، جدید و جذاب

نسخه v۱.۰
۱۰
نصب فعال
کتاب‌ها و مطبوعات
دسته
۴
مگابایت
حجم

سلمان کنار تاقچه می ایستد و در اینه خود را می نگرد. سپس برس را برداشته وموهایش را مرتب می کند. مادرش کنار میز چوبی که در گوشه ای از اتاق قرار دارد و قوری و سماورش را روی ان نهاده نشسته است و به دو قاب عکس چوبی که در طرفین آینه روی تاقچه نهاده شده می نگرد. سپس نگاهش را به سلمان می دوزد و در حالی که سینی چای را از زمین برمی دارد می پرسد:


- یه چایی دیگه واست بریزم؟
سلمان از اینه مادر را می نگرد و سپس به جانب او برمی گردد.
- نه مادر دیگه باید برم. به چیزی احتیاج نداری؟
-نه دستت دردکنه.
- پس من رفتم.
- برو به امان خدا. مواظب خودت باش.
- چشم مادر. خداحافظ.
- به سلامت.


مادر چند قدم تا دم در دنبالش می رود. سلمان در را می گشاید و خارج می شود. مقابل در کفش هایش را به پا می ند و به طرف در حیاط حرکت می کند، آن را می گشاید و خارج می شود. در کوچه چند عابر در حال عبور هستند. پسر نوجوانی سوار بر دوچرخه اش از سمت مقابل می آید. به سلمان سلام می کند، سلمان پاسخش ر می دهد و رد می شود. در انتهای کوچه به سمت چپ می پیچد.

logo-enamad logo-samandehi