رمان عاشقانه اعتراف عشق

رمان عاشقانه اعتراف عشق

نسخه v۱.۰
۱۰
نصب فعال
کتاب‌ها و مطبوعات
دسته
۴
مگابایت
حجم

قسمتی از رمان عاشقانه اعتراف عشق


لحظه ای به مادرم نگاه کردم . ضجه میزد اشک می ریخت و فریاد می کشید . چشمانم بر روی صورتک های به ظاهر غم زده عمه و عمویم افتاد . چه اسان میگریند در حالی که میخندید . قلبم لرزید . گریه می کردم برای مرگ پدری که با او بودن برایم کابوس های وحشتناک بود یا برای مادرم که سالهای به پای مردی نشست که رسم زندگی کردن را نمی دانست یا برای خودم که چرا هستم .پدری که جز بدست آوردن پول فکر دیگری نداشت . مردی که سالها عشق همسرش را ندید که چگونه عاشقانه با خراب نشدن یا تباه نشدن می جنگید . او مرد و من و مادرم به یادش اشک می ریزیم .
تا رسیدن به خانه مادربزرگم هیچ کس هیچی نگفت و من در آغوش مادرم غمزده به فکر فرو رفته بوم شاید به اینده بدون پدر فکر می کردم . که چه گونه میشود .
مادر با صدای ارام زیر گوشم گفت :رسیدیم عزیزم . پیاده شو .
هر دو پیاده شدیم با خستگی یک راست به طرف کاناپه رفتم و خودم را روی ان انداختم . دایی کیوان کوچکترین عضو خانواده کنارم نشست . دستش را به دور گردنم حلقه کرد و گفت:
-الهی فدای این ملکه خودم بشم برو کمی استراحت کنم .
با صدای ارام گفتم :میرم . فعلا می خوام بنشینم .
-هر جور که تو دوست داری .
مامان فرح گفت:الهی بمیرم چه قدر ضعیف شدی ؟
دایی کیوان گفت:خودم بهش می رسم .
مامان بغض گفت:الهی بمیرم بچه ام نصف شده .
دایی با خشم گفت :از این به بعد به اون خواهر و برادر بی شعورش می فهمونم که خواهرم باید چه جوری زندگی کنه .
-اونها اگر می فهمیدن که وضع من و عسل خیلی بهتر از این بود .
-پریسا می دونم الان موقعیت ش نیست که بگم ولی تو نمیدونی ثروت ش رو چی کار کرده .
مامان گفت:کیوان خواهش می کنم .

logo-enamad logo-samandehi