رمان آوای بی قراری جالب

رمان آوای بی قراری جالب

نسخه v۱.۰
۱۰
نصب فعال
کتاب‌ها و مطبوعات
دسته
۵
مگابایت
حجم

قسمتی از رمان آوای بی قراری


صدای عاقد مثل یک ملودی خوش آهنگ توی گوشش پیچید :
_ دوشیزه آسمان مقدسی ، برای بار سوم آیا وکیلم شما را با مهریه 500 سکه طلا و یک واحد آپارتمان به عقد دائم آقای غلامرضا دریانی در بیاورم ؟ وکیلم ؟سرش را بلند کرد و به روبرویش نگاه کرد . عاقد پشت میزش نشسته بود ،او و غلامرضا روبرویش ، روی صندلی نشسته بودند . مادرش با نگاهی نگران و پدرش با چشمهایی عصبانی او را نگاه می کردند . سرش رو پایین انداخت و به آرامی گفت :
_ با اجازه پدر و مادرم ، بله ......
مهتاب ، خواهر غلامرضا ، کل کشید و دست زد . غلامرضا نفس حبس شده اش را به آرومی بیرون داد و لبخندی به رویش زد . 


با جیغ بلندی که کشیدم چشمهایم رو باز کردم .همه چیز رو مه آلود می دیدم .دستم سنگین بود و درد می کرد آروم سرم رو برگردوندم ،به دستم سرم وصل بود و مادرم با چشمهایی که از فرط گریه قرمز شده بودند بالای سرم وایستاده بود . عمه نگین تا دید که چشم هام رو باز کردم به طرف اومد .اون هم گریه کرده بود .
_ عمه فدات شه عزیزم ، خوبی ؟ 
من اینجا چیکار می کردم ، مامان چرا داشت گریه می کرد، آه سرم ، داره منفجر می شه .دستم رو گذاشتم رو سرم و چشمهایم رو بستم .
_ آه سرم ......
 

logo-enamad logo-samandehi