رمان مرسانا

رمان مرسانا

نسخه ۱.۰
۱۰۰
نصب فعال
کتاب‌ها و مطبوعات
دسته
۲
مگابایت
حجم


آهسته گفتم
- اگه زنده بمونم
- هی ...
کمی سمتم چرخیدو ادامه داد
- بهت قول میدم هیچ اتفاقی برای تو نخواهد افتاد ... فقط باید هر چه سریعتر خودمونو به مرز برسونیم
نگاهی به ماشین انداختو ادامه داد
- فقط دیگه ازاین ماشین نمیتونیم استفاده کنیم
- این ماشین مال صاحبخونمونه ... دختراش سر از تنم جدا میکنن
از صدای نفسش پی به خندیدنش بردم که گفت
- نگفتی ؟ ... چه بلالیی سرشون آوردی ؟ ... بیچارها داشتن از ترس سکته میکردن
- حقشون بود ... از دماغ فیل افتاده های فیس فیسو

logo-enamad logo-samandehi