رمان خاطره ماندگار

رمان خاطره ماندگار

نسخه ۱.۰
<۱۰
نصب فعال
کتاب‌ها و مطبوعات
دسته
۴
مگابایت
حجم

پوشه،خودکار و دیگر مدارک را داخل کیف چرمی ام گذاشتم و سریع آن را به دستم گرفتم و از دادگاه بیرون آمدم.
هنوز از پله های دادگاه عدالت پایین نیامده بودم که نگاهم در نگاه حاج زرگر گره خورد.نمیتوانستم تصور کنم مردی که روزگاری از او حساب میبردم ،چنین ملتمسانه به من نگاه کند.هیچ حس انتقام جویانه ای نسبت به حاج زرگر نداشتم،ولی سنگینی نگاهش آزارم میداد.

قدمهایم را سریعتر کردم ودر سربالایی خیابان ثبت به حرکت در آمدم .در گرمای مرداد ماه راه رفتن طاقت فرسا بود.هنوز چند قدمی با ماشین فاصله داشتم که حاج زرگر صدایم کرد.

"خاطره،دخترم...چند لحظه بیشتر وقتت را نمیگیرم."

logo-enamad logo-samandehi